خود را رنج مده
دسته‌بندی ناب ترین شعرهای فارسی - یادداشت های یک بیکار
X
تبلیغات

بعد مرگم ....  چاپ

تاریخ : شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1388 در ساعت 02:23 ب.ظ


بعد مرگم جنازه ی من را در (( پیاده نرو )) بیندازید
ساعتی در شراب غسل دهید  بعد در آبجو بیندازید
  
 تا نگویند مرد ناکامی مرد درحسرت همآغوشی 

   زیر و رویم به جای خاک و لحد چادر و مانتو بیندازید 

 


 مرگ من یک سوال پیچیده ست؛ آخرش سر به مهر می میرم
 ‍پس به جای کفن جنازه ی من را توی پالتو بیندازید 
 
 

یک غزل زیبا از ناصر حامدی  چاپ

تاریخ : شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1388 در ساعت 02:13 ب.ظ

 

 

می خندی و تمام لبت قند می شود
یعنی که عشق صاحب فرزند می شود

جایی که سبز چشم تو بر آسمان وزید
زیباترین بهار خداوند می شود
 

گل می کند طراوت البرز در دلم
وقتی تنت سپید دماوند می شود

این شعر تازه شیربهای لب تو بود
حالا لبت عروس دو لبخند می شود

فصل بهار ، ماه عسل زیر نور ماه
یک شب اقامت دو نفر چند می شود ؟
 

به خدا حافظی ....  چاپ

تاریخ : شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1388 در ساعت 10:19 ق.ظ

 

 به خدا حافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند، نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها
عاقبت با قلم شرم نوشتند ،نشد . 
 

صد بوستان ترانه  چاپ

تاریخ : شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1388 در ساعت 10:07 ق.ظ

 

 

دانم هنوز در دل ودر دیده جـــــــای تست
 در گوشم آن طنین خوش آشــــنای تست

هر سو که پا نهی دل افسرده ام به پیش
آن جــا فضای دلکشی مهر و وفــــا تست
 

صد بوســـــتان ترانه ی شـــادم نمی کند
بس دلرباست آن چه نهـان در نوای تست

 زیبا و عاشـــــــقانه ترین است و ماند گار
در غربتم آنچه ســــــــخن از صفای تست

در آســــمان تیره ی شـــــــــعر و ترانه ام
شب ها فــــروغ روشن گلواژه های تست
  

بوسه مگر چه ؟  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 13 خرداد‌ماه سال 1388 در ساعت 09:42 ب.ظ

 دوستان گرامی ! اگرچه این پارچه  خیلی جنبه هیروتیکی دارد ، اما برای اینکه سراینده اش خیلی آدم عاطفی بوده مرا خوشم آمد و اگر گستاخی هم می شود خدمت تان تقدیمش کردم امیدوارم ناراحت نشوید.

 

    

 

بوسه مگر چیست فشار دو لب
آنکه گناه نیست چه روز و چه شب 
 

 

بوسه یعنی ُ وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی عشق در اعماق شب
 

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
 


 بوسه یعنی لذت از دلدادگی

لذت از شب ُ لذت از دیوانگی 
 

 

بوسه یعنی حس خوب طعم عشق 
طعم شیرینی به رنگ سادگی 
 

 

بوسه یعنی ُ آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
 

 

بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه بر می دارد این شرم از میان
 

 

بوسه یعنی شادی و شور و نشاط
بوسه یعنی عشق خالی از گناه
 

بوسه یعنی قلب تو از آن من
بوسه یعنی تو همیشه مال من
 

 

  چاپ

تاریخ : دوشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1388 در ساعت 02:10 ب.ظ

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم  

                                   شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم  

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو  

                                   بسان قایق بشکسته روی گردابم

فریدون مشیری  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1388 در ساعت 09:34 ق.ظ

تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه ی پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو درترانه من
تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی!

مصطفی محدثی خراسانی  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1388 در ساعت 09:20 ق.ظ

آن روز گدازه دلم را دیدم

خاکستر تازه دلم را دیدم

وقتیکه بروی دوش مردم میرفت

تشییع جنازه دلم را دیدم 

بیژن ارژن  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1388 در ساعت 09:16 ق.ظ

با این ره و این قدم نخواهیم رسید

تا قله صبحدم نخواهیم رسید

من هرچه که فکر می کنم می بینم

هرگز من و تو به هم نخواهیم رسید

******

تو بومی و من کبوتر چاه خودم

تو چون شب یلدایی و من ماه خودم

آب من و تو نمی رود در یک جوی

تو راه خودت بگیر و من راه خودم

******

عشق من و تو حرام شد هرچه که بود

قربانی انتقام شد هرچه که بود

دیگر حرفی نمانده با هم بزنیم

بین من و تو تمام شد هرچه که بود

******

با رفتن تو به زندگی کردم پشت

من ماندم و حلقه طنابی در مشت

بگذار که فردا برسد می شنوی

دیروز غروب شاعری خود را کشت

******

من بودم و آن غزال گلپوش سفید

با آن سر و سینه و برودوش سفید

دیدند عقاب می شوم لرزیدند

برسینه برفی اش دو خرگوش سفید 

اگر سراینده این را می دانی برایم نامش را بفرست... متشکرم  چاپ

تاریخ : دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1388 در ساعت 11:15 ب.ظ

رفتی از یادم

 

دیگر به هوای لحظه دیدار

 

         دنبال تو دربدر نمیگردم

 

                  دنبال تو ای امید بیحاصل

 

                            دیوانه و بی خبر نمیگردم

فرهاد سلطانی  چاپ

تاریخ : دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1388 در ساعت 10:56 ب.ظ

کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد . .

نه تو دیگر هستی . ..

نه نگاهی که در آن دلخوشی ام سبز شود ..

سایه می داند که به دنبال نگاهت همچو ابر سر گردانم . .

هیچ کس گمشده ام را نشناخت . .

تابش رایحه ای خبر آورد کسی در راه است

چشمی از درد دلم آگاه است . .

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می خوانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من میمانی

حمید مصدق  چاپ

تاریخ : دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1388 در ساعت 10:45 ب.ظ

 ممممممماااااااااااااااااااااااا 

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

آسمان ها آبی ـپر مرغان صداقت آبی ست ـ

دیده در آینه ی صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو مثل شبنم پاک سحری؟!

نه از آن پاک تری

تو بهاری؟!

نه بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو!!!!  

نننننناتااااااااااااااااااااااا  

باز کن پنجره را

پرده انداخته شب بر سر راه

مرغی از دور تو را میخواند

گیسوانش چه بلند

چشمهایش همه راز

صبح خواهی دانست

آنکه میخواند که بود

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنترا بی قید

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که عجیب

عاقبت مرد؟ افسوس

کاشکی می دیدم

من به خود می گویم

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد  

یییییییاااااااااااااااااااااااااااااااا 

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشی هاست

من شکوفایی گل های امیدم را

در رویاها می بینم

و ندایی که به من می گوید

گرچه شب تاریک است

دل قوی دار سحر نزدیک است

لللللللللللللللللللللللللللللللللل

این مرد خود پرست

این دیو.این رها شده از بند

مستِ مست

اِستاده روبه روی من و خیره در منست

گفتم به خویشتن

آیا توان رستنم از این نگاه هست؟

مشتی زدم به سینه ی او

ناگهان دریغ

آیینه ی تمام قد رو به رو شکست 

حححححححححححححححححححححححححححححححح 

توبه من خندیدی ونمی دانستی
من به چه دلهره ازباغچه ی همسایه
سیب رادزدیدم
باغبان ازپی من تند دوید
سیب رادست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده ازدست توافتاد به خاک
وتورفتی وهنوز
سالهاست که درگوش من آرام آرام
خش خش گام توتکرار کنان
می دهدآزارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
«که چراباغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟!!....» 

تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت 

محمد اکبرزاده  چاپ

تاریخ : دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1388 در ساعت 08:58 ب.ظ

مرا بخوان

مرا به نام خودت بخوان

که آوازی در آغوش تنهایی

صدای خون آلود

و پیکری خونین

را در حوالی چشمانت گم کرده

آهنگ تنهای شرقی ام..گردی ست از مهتاب

که می کشد بر این صورت تنهایی

نقابی از حیله ی پنهان را

بمان

که بر تن سیاه و خسته ی تو

گامهای سفید

مرا می خوانند

مرا بخوان

به نام خودت

به یاد خون های سرخ

که آرامش ابروهاست

وخنجری که بر من می کشید

مرا بخوان

به نام یادگاری غمگین ها

به یاد سوسن های گم شده

در این صورت خیال

که چشمی و ابرویی کور است

نشانی ندارد

اشک های من

برای یادگاری های تو

مرا بخوان

که نامم برای توست.

حامد سلیمانی  چاپ

تاریخ : دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1388 در ساعت 08:50 ب.ظ


شب آمده و باز من و تنهایی

تکرار تمنای تو و رسوایی

هی پرسه زدن حوالی خاطره ات

هی پرسش بی جواب کی می آیی

می ترسم از این شب سیاه بی تو

انگار نمی رسد دگر فردایی

کارم شده التماس از چشمانم

تا اشک بشوید این غم شیدایی

من می شنوم صدای پا می آید

از دورترین خاطره ی رویایی

بردار نقاب ، عابر خاطره ها

تردید ندارم تو خود لیلایی

 

خاطره های ناگفته احمد شاملو از زبان آیدا شاملو  چاپ

تاریخ : دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1388 در ساعت 05:40 ب.ظ

  برگرفته از سایت هفت تیرتتت 

http://tinypic.info/files/guuo5nf8cgag6bq20q2i.jpg

هفت تیر 7tir.com: در میان 10 سالی که از مرگ احمد شاملو می گذرد، سالی که گذشت پرحادثه ترین سال برای خانه سفید دهکده بود. اتفاق هایی در سال 87 پیرامون شاملو، خانه و اموالش افتاد که شاید اگر خود شاملو هم می بود اظهار شگفتی می کرد. در آخرین اتفاقی که در ماه های پایانی سال افتاد، سیاوش شاملو فرزند ارشد احمد شاملو بخشی از وسایل خانه شاملو را با خود برد. البته او آنها را در یک مزایده خریده بود. اما ماجرا از کجا شروع شد؟آیدا شرح می دهد؛ «در خرداد 1380 فهرست کاملی از وسایل خانه به تفکیک هدیه ها، امانت ها و شخصی ها تهیه کردم و به سیاوش شاملو دادم تا برای آنها از مراجع رسمی شماره ثبت بگیرد.»آیدا پرهیز دارد از بیان ماجراهای مزایده و بردن پیپ، آخرین سیگار، موهای چیده شده، کراوات ها، خودکار و مداد، زیرسیگاری و… اما در میان هیاهوی بادی که در نیمروز دهکده در شومینه می پیچد گفت وگو از شعر آغاز می شود و هر بار به خلوت خانه می رسد تا اینکه آیدا زبان باز کند که؛ «نمی توانم خوشحال نباشم که سیاوش لوازم را خریده چون ممکن بود به دست غریبه بیفتد. چه خوب که پسر شاملو آنها را خرید. مهم تشکیل موزه است. حالا چه من تاسیس کنم چه او.» به گفته وکلای آیدا سال 84 طی اقامه دعوی مبنی بر تقسیم ترکه بین وراث، خواهان سیاوش شاملو اصالتاً و وکالتاً از سوی سامان و ساقی و خوانده خانم آیدا و سیروس شاملو پرونده گشوده شد. این دعوی در پاییز همان سال به ثبت رسید و دادنامه صادر شد. آیدا سرکیسیان در دادگاه حاضر نشد اما از آنجایی که اخطاریه ها به شخص ایشان ابلاغ شده بود، رای حضوری صادر شد. پیش از صدور رای، طبق رویه کارشناسان دادگستری آمدند و برای لوازم قیمت سمساری تعیین کردند. پس از صدور دادنامه، اجرائیه صادر و ابلاغ و آگهی مزایده هم صادر شد. برنامه مزایده لوازم شخصی شاملو در اجرای احکام دادگستری کرج توسط دادورز شماره پنج با حضور دادستان برگزار شد تا سیاوش شاملو (فرزند ارشد شاملو) تمامی اجناس را با قیمت 550 میلیون تومان بخرد. در این مزایده سیاوش شاملو، مصطفی ظهوری (به وکالت از سوی آیدا) و شخصی دیگر حضور داشتند. مبلغ پایه برای کل لوازم توسط کارشناسان دادگستری 52 میلیون تومان تعیین شده بود. این مزایده با اعتراض وکلای آیدا باطل شد و کار به مزایده های دوم و سوم کشیده شد و در نهایت در مزایده سوم بار دیگر سیاوش شاملو بود که اموال پدرش را این بار با قیمت 326 میلیون تومان خرید. سیاوش در واپسین روزهای دی ماه سال گذشته تمام اموالی را که خریده بود از خانه شاملو در کرج خارج کرد.حالا خانه شاملو از درخت و خنجر و خاطره خالی است. سردیس شاملو در گوشه اتاق نشیمن دیگر به چشم نمی خورد. تابلوی نقاشی ایران درودی. برخی کتاب ها و عکس ها. این خانه هرچند آیدا انکار کند اما شباهتی به آن خانه که سرتاسرش بوی شاملو را می داد، ندارد. پنداری تنها چیزی که از بامداد شعر ایران در این خانه باقی مانده، صدای جاودانه اوست. آیدا هنوز به خانه جدید عادت نکرده است. این را می شد از لابه لای حرف هایش به راحتی فهمید. اما به گفته خودش او با چیزهای دیگری هم خانه و هم خون است؛ «موطن آدمی در قلب کسانی است که دوستش می دارند.» به بهانه همین اتفاق هاست که در خانه شاملو نشسته ام تا با ریتا سرکیسیان (آیدا شاملو) گفت وگو کنم. آیدا می گوید؛«حرف های مهم تری برای گفتن هست.» او خاطراتی را مرور می کند که تاکنون بر زبان نیاورده است. باد در دستگاه ضبط صدا هم زوزه می کشد و کار را برای پیاده کردن و تنظیم گفت وگو سخت می کند. آیدا حرف می زند؛چیزهایی هست که گفته نمی شود مگر آنگاه که اشاره یی به آن شود و بازگویی اش لازم شود. هیچ دیالوگی بین من و سیاوش رد و بدل نشد. همه چیزهایی را که به مزایده گذاشته و در مزایده خریده بود، برد. هنوز نمی دانم کی هستم و کجایم. بنابراین هیچ کاری نمی کنم. فعلاً شاملو را گم کرده ام و دارم سعی می کنم پیدایش کنم.

http://tinypic.info/files/quib2lgywc4sjmkv37mw.jpg

-بین اشیایی که اینجا بود به کدام یک دلبستگی بیشتری داشتید که دیگر الان اینجا نیست؟
چیزهایی که سال هاست در سینه دارم جابه جا نمی شود، کرد. پی خودم می گردم. شاید نوعی رهایی است، معلق، بی انتها.

-چرا؟
دریچه یی در آن بالا بسته شده. تا باز شود زمان می برد. ارتباطم با همه چیز قطع شده اما سعی دارم دوباره برقرار شود.

-چه برنامه یی برای موزه شاملو در خانه شاملو دارید؟
تا به حال دوستداران
شاملو که می آمدند فضای زندگی و خانه یی را که در آن می زیست و می نوشت می دیدند البته آن موقع چیزهایی که برای موزه ضروری نیست فضا را تنگ کرده بود، حالا فضای بیشتری در اختیار داریم. روزی شاملو گفت همه چیز را رها کن یک کاروان بخر بزن بریم هر جا که شد.

-شاملو تعلق خاطری به نگهداری اشیا نداشته است؟

(  انگار آیدا این موضوع را به خود یادآوری می کند)

مدام این اواخر این را می گفت. به ویژه از سال های 72 و 73. هرگز مقصدی تعیین نکرد. برایش مهم نبود. می گفت برویم بالاخره به جایی می رسیم. هر جا که باشد. دوست داشت جاهای حیرت انگیز و دیدنی ایران را کشف کنیم.

-آخرین سفری که رفتید کی بود؟
سال 1993 که به سوئد دعوت شد. البته احمد ایران را خیلی دوست داشت. از بم حیرت زده شده بود. می خواست سمت خاش و زاهدان و جاهایی که بزرگ شده بود برود. جنوب را دیده بودیم اما سمت سیستان و بلوچستان نرفتیم. ترکمن ها را هم خیلی دوست داشت. اشتیاق سفر داشت. می گفت در ایران در مناطقی دریاچه هایی هست که فکرش را هم نمی توان کرد. حیرت می کنی. ناگهان در ماهان گنبد عظیم فیروزه یی شاه نعمت الله ولی و گنبد عظیم فیروزه یی سلطانیه را در دل کویر می بینی که عظمت و وحدت و آرامش عجیبی به آدم می دهد.

http://tinypic.info/files/jruejtjygzmk3nfyv3ky.jpg
-حال شاملو برای سفر مساعد بود؟
من از خدا می خواستم مدام در سفر باشیم. اما شرایط مناسب نبود و چیزهایی بود که مانع می شد.

-چه چیزهایی؟
دارو، درمانش، نیاز به مراقبت های بیمارستانی، گرفتگی عروق گردن، گرفتگی عروق پا، دیابت و فشار خون سخت نگران کننده بود. البته اینها را به خود احمد نمی گفتم. فیش های کتاب کوچه و کارهای مانده اش را بهانه می کردم. نمی توانستم 
بیماری اش را نادیده بگیرم. از سال 1374 خواب راحت نداشتیم. چندبار حال او سخت وخیم شد. پزشکان گرامی با تلاش زیاد به دشواری توانستند او را به شرایط بهتری بازگردانند. طاقت فرسا بود. بیشتر تحت فشار سخت روحی قرار داشتیم.

-«کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود/ انسان با نخستین درد/ - در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد- / من با نخستین نگاهً تو آغاز شدم.» عاشقانه یی به نام «آیدا در آینه». نخستین باری که شاملو این شعر را برایتان خواند به یاد می آورید؟
امکان دارد به یاد نداشته باشم؟ «آیدا در آینه» را که نوشت در خانه خیابان ویلا با مادر و خواهرهایش زندگی می کرد. یک روز 11 صبح رفتم خانه شان، خودش خانه نبود. رفتم به اتاقش. تختش گوشه اتاق بود و کنار آن میزی گذاشته بود. روی
تخت نشستم و آیدا در آینه را روی دیوار دیدم، با خطی زیبا، با مداد و بدون قلم خوردگی، مرتب روی گچ دیوار سپید نوشته شده بود. حیران شده بودم. ناگهان آمد تو دید دارم شعرش را می خوانم.

-واکنش شاملو در آن لحظه چه بود؟

(آیدا با حرارت به این سوال پاسخ می دهد)

گفت دیشب یکهو بیدار شدم و خواستم شعر بنویسم کاغذ دم دستم نبود روی دیوار نوشتم.

-بعد از آن روز هیچ وقت به آن خانه رفته اید؟ آیا آن شعر هنوز هم روی دیوار است؟
بعد از آنکه ازدواج کردیم و مادرشان هم از آنجا رفتند، دیگر توی آن خانه نرفته ام. فقط از جلوش رد شده ام. از سرنوشت آن دیوار هم خبری ندارم. اما افسوس می خورم که چرا آن تکه از گچ دیوار را برنداشتم. می شد دیوار را با کاه گلش کند و جایش را به سادگی پر کرد. اتفاق عجیبی بود که هنوز ذهنم را درگیر می کند. کل ماجرای «آیدا در آینه» غریب بود. اول از من خواست بخوانم اما خودش با آن صدای بی نظیرش برایم خواند؛ لبانت به ظرافت شعر… چاپ که شد یک کلمه هم از شعر عوض نشد. بعد، از من می پرسند شاملو را چگونه دوست داشتی.

-شاملو را چگونه دوست داشتید؟
(می خندد) او اصلاً به آدم فرصت نمی داد. فرصت نفس کشیدن… 40 سال زندگی در فضایی معلق. پاهایم در تمام مدت زندگی با او روی زمین نبود. مدام در میدان مغناطیسی جاذبه او به این سو و آن سو کشیده می شدم. پس از رفتنش یکهو خودم را روی زمین یافتم، رهاشده؛ تجربه یی نو، زندگی جدید و سخت بدون شاملو.

-شاعر همه آن شعرهایی را که برای آیدا می سرود در دفتر جداگانه می نوشت ؟
فکرش را هم نمی توانم بکنم. با آن همه کار و دغدغه و مجله و… شعرهایش را دفتر به دفتر با آن خط زیبایش برایم می نوشت. به او می گفتم اینها که چاپ خواهد شد. اما با تمام شوق آنها را می نوشت. با تنظیم و دقت ویژه خودش.

-آن دست نوشته ها را هنوز هم دارید؟
البته. تصمیم به چاپشان هم دارم. اما نیاز به دقت فراوان دارد. شاملو یا کاری را نمی کرد یا با نهایت دقت و درستی انجام می داد. این روزها من در مرحله اول به سر می برم.

-«آخرین عید نوروز با شاملو» را به خاطر می آورید؟
دی ماه 78 که رعد ساعت سه نیمه شب سر درخت صنوبر ما را از هم پاشاند، اثر بدی روی شاملو گذاشت. چیزی نگفت و منتظر ماند. شب عید بود که داشتم سبزی پلو با ماهی، یکی از غذاهای مورد علاقه شاملو را درست می کردم. برنج را آبکش کرده بودم و سبزی هم آماده بود. ماهی را هم آماده کرده بودم لای کاغذ فویل گذاشته بودم. ناگهان سر از بیمارستان درآوردیم. چند روز بعد که شاملو حالش کمی بهتر شد آمدم سری به خانه بزنم. در را که باز کردم بوی وحشتناکی خانه را پر کرده بود. ماهی و برنج را توی یخچال گذاشته بودم اما یادم رفته بود در یخچال را ببندم. همه چیز فاسد شده بود.

-و نخستین عید؟
ما 14 فروردین 41 همدیگر را برای اولین بار دیدیم. پس تا عید بعدی یک سال مانده بود. البته مناسبت ها زیاد مهم نیست. لحظه ها و حس ها در هر موقعیتی مهم تر است.

غاز او می خواهم از نخستین گفت وگوی خود با شاملو بگوید؛ف هنوز هم به آن بالکن فکر می کنید؟ بالکنی که به حیاط خانه شاملو مشرف بود؟

دو سه ماه اول فقط همدیگر را نگاه می کردیم. روزی در حیاط خانه بود و من در بالکن.آمد جلو پرسید؛ «اسمت آیداست؟» هیچ وقت یادم نمی رود. یک لحظه حس کردم آنچنان دارد به سمت دلم هجوم می آورد که فکر کردم دارم از پشت می افتم.

-جواب شما چه بود؟
شوکه شدم. کمی خودم را گرفتم و گفتم «شاید،». دوست نداشتم حرفی رد و بدل شود. مشتاق آن لحظه های خاموشً آکنده از حس بودم.

(پیش از آنکه بخواهم پرسش بعدی را طرح کنم، آیدا شاملو از شب های شعر شاملو می گوید.)

روزی شاملو برای شب شعری به انجمن ایران و امریکا که در خیابان پارک بود و حالا به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تبدیل شده، دعوت شد. در حیاط انجمن نیمکت های چوبی به تعداد خیلی زیاد چیده بودند. پشت تریبون هم قالیچه زیبایی آویخته بودند. گرم ترین و عجیب ترین شب شعر شاملو بود.

-چرا؟
چون حس شاملو و حاضران یکی شده بود. گاه باهم یک صدا می شدند و شعرهایش را می خواندند. فضای گرمی بود و هر کسی از هر گوشه شعری درخواست می کرد. ارتباط خوبی میان شاملو و حضار برقرار شده بود. شاملو هم خیلی سر شوق آمده بود.

-شب شعر لس آنجلس پس از آن سخنرانی تاریخی چطور؟
سال 1990 بود. البته فضای شب شعر دانشگاه یو سی ال ای لس آنجلس هم عجیب بود. آن شب خیلی ها در مراسم گریستند. آن شب شعر مدتی پس از سخنرانی معروف «نگرانی های من» (که نام اصلی اش است؛ حقیقت چقدر آسیب پذیر است،) برگزار می شد. پس از آن سخنرانی کسانی به عمد منظور شاملو را دیگرگونه نقل کردند و آن سخنرانی را
توهین به فردوسی دانستند تا حقیقت سخن شاملو لوث شود، شایع شد که شعبان جعفری دستور دارد شاملو را در لس آنجلس با کارد بزند. بعضی از دوستان تماس گرفتند و گفتند جو خراب است، مبادا بیایید، می خواهند شاملو را کارد بزنند.

-واکنش شما و شاملو چگونه بود؟
شاملو نظاره می کرد. اما من در پاسخ آنها گفتم هیچ کس در دنیا نیست که شاملو را کارد بزند. لجباز هم که بودم و اصرار داشتم که برویم. خلاصه با ماشین آمدند ما را تا سالن دانشگاه ببرند. شاملو هم که لجبازتر از من بود. نزدیک دانشگاه که شدیم راننده به اصرار شاملو توقف کرد و شاملو برای چاق سلامتی با مردم میان جمعیت رفت. اما چون راه زیادی تا سالن باقی بود و شاملو به خاطر درد پا نمی توانست زیاد راه برود، دوباره سوار ماشین شدیم و به سمت سالن رفتیم.

(نیازی به پرسش نیست، آیدا با اشتیاق به حرف زدن درباره شاعر عاشقانه ها و شبانه ها ادامه می دهد.)

پر از انرژی بود، گرم و پرحرارت. گاه بهش می گفتم آتشفشان. از خودش حرارت ساطع می کرد. گاه احساس می کردم مقابل این همه انرژی و حرارت دارم می سوزم. گاه ازش دور می شدم. انرژی اش را به اطرافیان نیز منتقل می کرد. هنوز که هنوز است این انرژی در سرتاسر خانه سیلان دارد.

-و ارتباط شاملو با دیگر شاعرها ؟
کتاب شعرهای لورکا در تمام این سال ها، در بدترین و بهترین حالت های روحی، در عاشقانه ترین لحظه ها همدم او بود.

-شاعرهای ایرانی؟ با کدام یک عجین تر بود؟

ارتباط عجیب تری با حافظ داشت. حافظ و لورکا یاران و همدمان همیشگی شاملو بودند.

http://tinypic.info/files/nrimjoah2m9jbs87mb71.jpg

-به خلوت خانه شاملو برگردیم، چرا واکنشی نشان ندادید؟ مگر وسایلی که از خانه برده شد، میراث شاملو نبودند؟
به عمد هیچ کاری نکردیم. بگذارید مردم قضاوت کنند. قصد داریم همه اتفاق هایی را که افتاده در دوسیه هایی جمع آوری کنیم تا برای آیندگان بماند. آنها هم تقصیری ندارند. وقتی کینه در دل آدم جا خوش کند نمی توان کاری کرد. « در حیرتم از گفت وگویی عبث با باد، که همه چیز را در هم آشفته است و سخنی بی حاصل با خاک، که پیوسته می پاید و واژه های خود را می خورد.» این را از قول پاز گفتم. البته نباید یک طرفه قضاوت کنیم. بالاخره هر کس دلیل های خاص خودش را دارد. همیشه باید به تمام شرایط که ماجرا را به جاهای ناخوشایند می کشاند، توجه کرد. ما که نمی دانیم چه اتفاق هایی افتاده است. اگر سیاوش احساس می کند با احداث موزه احساس بهتری خواهد داشت من نیز خوشحال خواهم شد. من از روز اول هم همین را گفتم. به هر حال مهم این است که یادگارها حفظ شود. چه اینجا چه جای دیگر. تازه اگر دو جا یادگارهایی از شاملو باشد که چه بهتر.

(و گفت وگو ها با نقل قولی از یک نویسنده و متفکر به آخر می رسد.)

امیلی دیکنسون گفته؛

بهای هر لحظه وجد را باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور به میزان آن وجد

بهای هر ساعت د لپذیر را با سختی دلگزای سال ها…

انسان بدون رنج انسان نمی تواند باشد. راستی، هرگز هیچ کس نتوانست رنجی را که در عمق جان شاملو بود بیرون بکشد. همواره آن را در سکوت با خود داشت…

(می رود و پشت کامپیوترش می نشیند. یکی از شعرهای شاملو را دم دست گذاشته است. صدای بامداد در خانه می پیچد. این بار رساتر از همیشه ها. باد میانه به هم زن و پرهیاهو دست از تلاش می کشد ، شاید آهنگ خانه یی دیگر کرده است. پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آغاز می کنم…)ییی