خود را رنج مده
پاسخ سید محمد علی جاوید به کاظم کاظمی - یادداشت های یک بیکار
X
تبلیغات
رایتل

پاسخ سید محمد علی جاوید به کاظم کاظمی  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 12:34 ب.ظ

 

 

شنیده ام که بسویم پیاده می آیی

 

تمام آنچه نداری نهاده می آیی

 

بیا که برق شبت، آتش جنون من است

 

بیا که فرش رهت، برگ های خون من است

 

بیا که چادر پرخون خواهرت، اینجاست

 

بیا که مرقد پاک برادرت، اینجاست

 

بیا و ساعتی درشهر شب، درنگ مکن

 

وشیشه ی دل خود را قرین سنگ مکن

 

بیا که باتو حدیث، کلاغ را گویم

 

وجان سپردن گل های باغ را گویم

 

بیا وشعر پر ازالتهاب خویش بخوان

 

میان جمع یتیمان، کتاب خویش بخوان

 

غروب ازنفس گرم جاده می آیی

 

پیاده رفتی و اینک پیاده می آیی

 

اگرچه رود من از موج ناله ها پرشد

 

ونان ما زقضا تکه های آجرشد

 

اگرچه کودک ما، روز عید، عید نکرد

 

وجامه ی سیه خویش را سپید نکرد

 

صدای بوم ، ازاین آشیانه می آید

 

بدوش هموطنت تازیانه می آید

 

به شهر هرکه ببینی، فتاده خواهی دید

 

ومثل خود همگی را پیاده خواهی دید

 

درفش عزت یاران خمیده خواهی یافت

 

وسینه سینه ی شهرت دریده خواهی یافت

 

غروب ها، نفس تنگ جاده راغ دیدم

 

ولی نیامدن آن پیاده را دیدم

 

زمان گذشت و از آن آشنا خبر نرسید

 

وآن که درهمه جا بود، رهگذر، نرسید

 

گهی غروب وگهی نیمروز را دیدم

 

ورنج های بهار و تموز را دیدم

 

نیامدی و من از انتظار می میرم

 

چولاله های وطن داغدار می میرم

 

نشان دشنه ی آواره گی به سر دارم

 

زداستان سیاه شبت خبر دارم

 

غریبه باشی و من نیز دربدر بودم

 

تو شعر گفتی و من نیز نوحه گر بودم

 

من از کرانه ی غربت پریده آمده ام

 

وابر های سیه را دریده آمده ام

 

اگرچه خسته و پژمان و ریش بنشستم

 

ولی به کنگره ی بام خویش بنشستم

 

دراین دیار به بالم اگرچه سنگ زنند

 

نه سنگ، آه چه گویم، که با تفنگ زنند

 

به کوه وباغ وبیابان پریده ام اینجا

 

ولیک تیر ملامت ندیده ام اینجا

 

اگرچه نعش برادر به دوش می گیرم

 

وناله های غریبانه گوش می گیرم

 

اگرچه کلبه ی من، نقش گور را دارد

 

وگریه ام، نفس بوم کور را دارد

 

ولیک سنگر پرافتخار من اینجاست

 

هرات وکابل وبلخ مزار من اینجاست

 

به انتظار، سخن، با غروب میگویم

 

برای مقدم تو، شعر خوب میگویم

 

بیا که تا به سحر قصه را دراز کنیم

 

سحر به مسجد بی سقف خود نماز کنیم

 

بیاو بال بیفشان که شهپرت اینجاست

 

وآشیانه باز و کبوترت اینجاست

 

بیا که بر من وتو آسمان دورنگ شده

 

ومیزبان تو از مهمان به تنگ شده

 

چه گویم آنکه سفره بسته خواهد شد

 

حریم حرمت مهمان شکسته خواهد شد