خود را رنج مده
طلوع تازه کن - یادداشت های یک بیکار
X
تبلیغات
رایتل

طلوع تازه کن  چاپ

تاریخ : دوشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1389 در ساعت 05:19 ب.ظ

 

 

 

 

 

طلوعی تازه کن ای معبد شعر پریشانی

نگفتم حرفها دارم... ولی انگار می دانی

 

تو را از خوابها آورده ام تا بستر شعرم

جهان با زنگ چشمانت پرید از خواب طولانی

 

تو با دریای موهایت میان قاب می خشکی

نگاهی سخت آرام و نگاهی سخت طوفانی

 

 میان دشتی چشمت دلم در شور می افتد

  که دنیا را به چنگ شهر آشوبان برقصانی

 

همیشه فکر می کردم که روزی از دل باران

تو می آیی و می مانی و می مانی و می مانی

 

نترس... این خوابهایم را کس دیگر نمی بیند

مسیحای یهودا...شام آخر...مرگ پنهانی

 

فقط دیوانه ها دارند دنیاهای دیوانه

که زندانیست زندانبان و آزادست زندانی

  

صدا از حرف واماند و شب دریا از این طوفان

غزل از پهنه ی کاغذ و چشمت از پشیمانی

 

شب از دیوار دنیا رفته بالاهای بالاتر

طلوعی تازه کن تا بستر شب را بترسانی