خود را رنج مده
حمید مصدق - یادداشت های یک بیکار
X
تبلیغات
رایتل

حمید مصدق  چاپ

تاریخ : دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1388 در ساعت 10:45 ب.ظ

 ممممممماااااااااااااااااااااااا 

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

آسمان ها آبی ـپر مرغان صداقت آبی ست ـ

دیده در آینه ی صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو مثل شبنم پاک سحری؟!

نه از آن پاک تری

تو بهاری؟!

نه بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو!!!!  

نننننناتااااااااااااااااااااااا  

باز کن پنجره را

پرده انداخته شب بر سر راه

مرغی از دور تو را میخواند

گیسوانش چه بلند

چشمهایش همه راز

صبح خواهی دانست

آنکه میخواند که بود

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنترا بی قید

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که عجیب

عاقبت مرد؟ افسوس

کاشکی می دیدم

من به خود می گویم

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد  

یییییییاااااااااااااااااااااااااااااااا 

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشی هاست

من شکوفایی گل های امیدم را

در رویاها می بینم

و ندایی که به من می گوید

گرچه شب تاریک است

دل قوی دار سحر نزدیک است

لللللللللللللللللللللللللللللللللل

این مرد خود پرست

این دیو.این رها شده از بند

مستِ مست

اِستاده روبه روی من و خیره در منست

گفتم به خویشتن

آیا توان رستنم از این نگاه هست؟

مشتی زدم به سینه ی او

ناگهان دریغ

آیینه ی تمام قد رو به رو شکست 

حححححححححححححححححححححححححححححححح 

توبه من خندیدی ونمی دانستی
من به چه دلهره ازباغچه ی همسایه
سیب رادزدیدم
باغبان ازپی من تند دوید
سیب رادست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده ازدست توافتاد به خاک
وتورفتی وهنوز
سالهاست که درگوش من آرام آرام
خش خش گام توتکرار کنان
می دهدآزارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
«که چراباغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟!!....» 

تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت