خود را رنج مده
یادداشت های یک بیکار
X
تبلیغات
رایتل

ناهید بشردوست  چاپ

تاریخ : یکشنبه 24 مهر‌ماه سال 1390 در ساعت 10:16 ق.ظ



تو خواهى آمد اما بعد مُردن
که نقش پاى من دیگر نباشد
صدایم در میان گور تاریک
به خاموشى و نابودى گراید
...
تو خواهى آمد اما بعد از آنکه
همه گلها بدست باد افتد
بباغ غیر از صداى خشک یغما
گل و سبزه همه برباد افتد

تو خواهى آمد اما آن زمانى
که میبارد سرشک غم بهرجا
بباغ از غصه میماند نشانى
تهى دست نیازت از تمنا

تو خواهى آمد اما واى برتو
که میمیرى زحسرت هاى دیروز
که میدانى زدست ناروائى
همه رفتند ز لوح چشمت امروز

تو خواهى آمد اما روزگارى
که خورشید وفا در خون نشسته
دگر یاد عزیزخاطر تو
به مغرب رفته ودلخون نشسته

تو خواهى آمد اما آرزوها
دوباره بر نگردد همره تو
دوباره گل نرویدزیر پایت
نه سبزه سر زند پیش ره تو

تو خواهى آمد اما نیست هیچکس
که آید با سلامت بر سر ره
همه در ها شکسته خانه ویران
نه خورشید است در اینجا نى گل مه

تو خواهى آمد اما چشم پراشک
به درگاه نیاز عشق پاکم
مگر سودى ندارد گریه هایت
نه خیزد نالۀ از قلب چاکم

ناهید بشردوست  چاپ

تاریخ : دوشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 11:21 ق.ظ

 

 

 

به آغوشم سرالفت زچه مالی؟

زاندو هم چه مینالی؟

که من از بارگاه ایزد عشقت

سفر کردم!

سفر کردم!

کنون شهر مرا هرگز

- نخواهی یافت

کنون نام مرا در اهتزاز پرطنین نغمه های خویش

- نخواهی بافت

مرا از خاطرات خود- ببر بیرون

مکن فریاد نامم را

مگیر هرگز نشانم را

که جام قلب من گشته

- لبالب کاسة پرخون

مرا بگذار

مرا با کوله بار غم مزن فریاد

که راه من دراز و جام امیدم

- تهی از آب پاک زندگانی است

مرا بگذار

مسافر گشته ام- در شهر دور

-دور

در آنجائیکه غم این یار بی همتا

همیشه همزبانم است

دیگر هرگز نمی آیم

دیگر هرگز نمی آیم 

 

  چاپ

تاریخ : شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 11:01 ق.ظ

 

 

 

 به چشمانت مرا مصروف کردی  

دعایی را به جانم چوف کردی  

تو طالب گشتی و ما را به زلفت  

اسیر امر بالمعروف کردی

جلیل صفر بیگی  چاپ

تاریخ : یکشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 03:24 ب.ظ

 

 

با معجزه ای کاش دلم جا بخورد 

کمتر به خودش بپیچد و تا بخورد 

در دستم اگر عصای موسی باشد 

می گویمش این گرسنگی را بخورد

آلزایمر / هادی خرسندی  چاپ

تاریخ : دوشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1390 در ساعت 05:52 ب.ظ

    

دلم میخواهد الزایمر بگیرم

که لبریز از فراموشی بمیرم


دلم می خواد ندانم در چه حالم

کجایم در چه تاریخم چه سالم


نخواهم حافظه چندان بپاید

که تاریخ و رقم یادم بیاید


به تاریخ هزار و سیصد و کی؟

بریدند از نیستان ناله زن نی


به تاریخ هزار و سیصد و چند؟

ز لبهامان تبسم رفت و لبخند


نخواهم سالها را با شماره

که میسازم به ایما و اشاره


به سال یک هزارو سیصد و غم

اصول سرنوشتم شد فراهم


به تاریخ هزاروسیصد و درد

مرا آینده سوی خود صدا کرد  


گمانم در هزاروسیصد و هیچ

شدم پویای راه پیچ در پیچ


ندانم در هزار و سیصد و پوچ

به چه امید کردم از وطن کوچ


نمی خواهم به یاد آرم چه ها شد

که پی در پی وطن غرق بلا شد


چگونه در هزاروسیصد و نفت

خودم دیدم که جانم از بدن رفت


گرسنه بود ملت بر سر گنج

به سال یک هزارو سیصد و رنج


چه سالی رفت ملت در ته چاه

به تاریخ هزارو سیصد و شاه


به تاریخ هزاروسیصد و زور

همه اسباب استبداد شد جور


به سال یک هزارو سیصد و جه

ل فریب ملتی آسان شد و سهل


به سال یک هزارو سیصد و با

د خودم اندر خیابان میزدم داد


به سال یک هزارو سیصد و دین

به کشور خیمه زن شد دولت کین


چه سالی شیخ بر ما گشت پیروز

به تاریخ هزارو سیصد و گوووز


دلم خواهد فراموشی بگیرم

که در آفاق الزایمر بمیرم


به طوری گم کنم سر رشته ی خویش

که یادی ناورم از کشته ی خویش


نه بشناسم حلال ماه نو را

نه خاطر آورم وقت درو را


اگر جنت دروغ هرچه دین است

فراموشی بهشت راستین است


خانه دوست کجاست؟  چاپ

تاریخ : دوشنبه 20 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 06:48 ب.ظ




من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پُر دوست
کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی میخواهد
داخل خانه پر عشق و صفامان گردد
یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند
شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه دوستی ما اینجاست
تا که آن یار نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست؟

روشنی یحیا  چاپ

تاریخ : دوشنبه 13 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 01:27 ب.ظ


 

اگر ترا نسرایم ، چکار خواهم کرد؟
دل که زخمی عشق است فگارخواهم کرد
تو ای طلیعه خرشید آرزوهایم
حضور سبز ترا انتظار خواهم کرد
مرا به خویش بخوان گر نخوانیم گویم:
...
قسم به صبح که خود را به دار خواهم کرد
بیا دوباره بیا شهر یار شهر دلم
وگر نه شهر ترا انتحار خواهم کرد
تو که حدیث سرود و صلابت مایی
بگو که حرف ترا اعتبار خواهم کرد
بگو! وگرنه جنون مرا تو میدانی
که آخرش همه را سوگوار خواهم کرد
تو شور شعر منی من شراره از عطشم
به مقدمت نه غزل، جان نثار خواهم کرد
الان که شور غزل ها و شعر های منی
زبعد تو همه را تارو مار خواهم کرد

 

روشنی یحیا  چاپ

تاریخ : دوشنبه 13 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 01:21 ب.ظ

ای یک دله، صد دله، دل یک دله کن
مهر دگران را ز دل خود یله کن
یک بار به اخلاص بیا بر در ما
گر کام تو بر نیامد آنگه گله کن

کورش کیانی قلعه سردای  چاپ

تاریخ : دوشنبه 13 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 11:31 ق.ظ

از روی دستخط قشنگش که مانده بود


  دیشب به احتمال قوی شعر خوانده بود


  اسمش بهار بود ولی موج انفجار


  پروانه های روسری اش را پرانده بود


  پرتاب ناگهانی خون روی صورتش


 چندین گل شقایق کوچک نشانده بود 


 وقتی پلیس وارد این اتفاق شد


  چیزی برای ثبت جنایت نمانده بود


 گفتند: مرد نیمة شب با دوچرخه اش


 خود را به کوچه ی گل مریم رسانده بود


 می خواست اعتراف بزرگی کند ولی


 زن ماشه را دو ثانیه قبلش چکانده بود...

ناپیدا  چاپ

تاریخ : دوشنبه 13 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 10:53 ق.ظ



ای قامت سرو تو نهال دل من

صد کاش شود دلت مثال دل من

کس نیست که یا خندد ویا گریه کند

در وقت نبودنت به حال دل من

مجیر  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 9 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 07:08 ب.ظ


نگاهانت صمیمی تر ز دریا

تو در پاکیزه گی بهتر ز دریا

به آرامش، به بیتابی، به الفت

نداری هیچ چی، کمتر ز دریا


هدیه ارمغان  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 9 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 05:55 ب.ظ



از مرگ عزیز خویش حیران نشدی

مردم دیگر ولی تو گریان نشدی

 

سه هفته نبودن و ندیدن بعدش

یک لحظه بسان پیش پاشان نشدی

 

یا از خویشت بساز یا بگذارم

گفتم باز آ  مرا بسوزان نشدی

 

آن شام که بار بار رقصاند بهار

خاکستر عاشق مرا جان نشدی

فرنگیس سوگند  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 9 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 05:04 ب.ظ



ساعتی خندید با خود از دمِ یک روسپی

بعد چیغی زد هراسان در غم یک روسپی

لحظه‌یی آیینه گشت و در نبودش خیره شد

بعد هم آلوده شد در عالم یک روسپی

هر شب و هر روز هر ساعت همیشه … داد زد

در میان بازوان محکم یک روسپی

تا که گژدم گشت نیشی زد به خویش و گریه کرد

بعد تصویری کشید از مرهم یک روسپی

مرگ هم سرگرم بازی در حدود شهر بود

بی‌رقم خندید در چشم نم یک روسپی

*

باز آذر شد تمام ماجرا ناگفته ماند

زاد روزم را به‌هم می‌زد غم یک روسپی

سمیع حامد  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 9 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 04:47 ب.ظ



میبراید به رهت جان ِ من ای یار بیا
گله هایت سر ِ چشمان من ای یار بیا
بگذر از کوچه ء ما یک چکر و شادم کن
من نگویم که به پرسان ِ من ای یار بیا
دست تو خسته نگردد ،اگر از من قهری
خود شود پاره گریبان من ای یار بیا
بسکه بوسیده ام از دور ترا دزدیده
سوخته گورک ایمان من ای یار بیا
هرچه گویی... به سر چشم، چنان میگردد
عسکرِتوست قمندان ِ من ای یار بیا

سمیع حامد  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 9 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 04:46 ب.ظ



کس ندارد حوصله تا بشنود درد ِ مرا
قصه های تازه ء تابوت ِولگرد ِ مرا
یاخدا ، دود از نهاد من برامد، سوختم
تیل زد دلسوزی یاران دل ِ سرد ِ مرا

سمیع حامد  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 9 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 04:46 ب.ظ



کس ندارد حوصله تا بشنود درد ِ مرا
قصه های تازه ء تابوت ِولگرد ِ مرا
یاخدا ، دود از نهاد من برامد، سوختم
تیل زد دلسوزی یاران دل ِ سرد ِ مرا

دکتر سمیع حامد  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 9 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 04:27 ب.ظ



مردم! چه رنگ ساخته این عاشقی مرا
 مست و ملنگ ساخته این عاشقی مرا
 صد بار اوفتادم ونشکسته ام هنوز
 انگار سنگ ساخته این عاشقی مرا
 مانند کابل - آه چه زیبا چه زخم زخم
از صلح و جنگ ساخته این عاشقی مرا
آمیخته ست پیش ِ تو لبخند و اشک ِمن
 شهد و شرنگ ساخته این عاشقی مرا
 با دشمن از محبت خود قصه میکنم
 ضد ِ تفنگ ساخته این عاشقی مرا
در آینه به صورت خود بوسه میزنم
 آری! قشنگ ساخته این عاشقی مرا

جلیل صفر بیگی  چاپ

تاریخ : دوشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1390 در ساعت 04:26 ب.ظ



چوپان باید چه زود باور باشد

با این همه گرگ اگر برادر باشد

باید که پلنگ کاه و سگ جو بخورد

وقتی که رییس مزرعه خر باشد

پاسخ سید محمد علی جاوید به کاظم کاظمی  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 12:34 ب.ظ

 

 

شنیده ام که بسویم پیاده می آیی

 

تمام آنچه نداری نهاده می آیی

 

بیا که برق شبت، آتش جنون من است

 

بیا که فرش رهت، برگ های خون من است

 

بیا که چادر پرخون خواهرت، اینجاست

 

بیا که مرقد پاک برادرت، اینجاست

 

بیا و ساعتی درشهر شب، درنگ مکن

 

وشیشه ی دل خود را قرین سنگ مکن

 

بیا که باتو حدیث، کلاغ را گویم

 

وجان سپردن گل های باغ را گویم

 

بیا وشعر پر ازالتهاب خویش بخوان

 

میان جمع یتیمان، کتاب خویش بخوان

 

غروب ازنفس گرم جاده می آیی

 

پیاده رفتی و اینک پیاده می آیی

 

اگرچه رود من از موج ناله ها پرشد

 

ونان ما زقضا تکه های آجرشد

 

اگرچه کودک ما، روز عید، عید نکرد

 

وجامه ی سیه خویش را سپید نکرد

 

صدای بوم ، ازاین آشیانه می آید

 

بدوش هموطنت تازیانه می آید

 

به شهر هرکه ببینی، فتاده خواهی دید

 

ومثل خود همگی را پیاده خواهی دید

 

درفش عزت یاران خمیده خواهی یافت

 

وسینه سینه ی شهرت دریده خواهی یافت

 

غروب ها، نفس تنگ جاده راغ دیدم

 

ولی نیامدن آن پیاده را دیدم

 

زمان گذشت و از آن آشنا خبر نرسید

 

وآن که درهمه جا بود، رهگذر، نرسید

 

گهی غروب وگهی نیمروز را دیدم

 

ورنج های بهار و تموز را دیدم

 

نیامدی و من از انتظار می میرم

 

چولاله های وطن داغدار می میرم

 

نشان دشنه ی آواره گی به سر دارم

 

زداستان سیاه شبت خبر دارم

 

غریبه باشی و من نیز دربدر بودم

 

تو شعر گفتی و من نیز نوحه گر بودم

 

من از کرانه ی غربت پریده آمده ام

 

وابر های سیه را دریده آمده ام

 

اگرچه خسته و پژمان و ریش بنشستم

 

ولی به کنگره ی بام خویش بنشستم

 

دراین دیار به بالم اگرچه سنگ زنند

 

نه سنگ، آه چه گویم، که با تفنگ زنند

 

به کوه وباغ وبیابان پریده ام اینجا

 

ولیک تیر ملامت ندیده ام اینجا

 

اگرچه نعش برادر به دوش می گیرم

 

وناله های غریبانه گوش می گیرم

 

اگرچه کلبه ی من، نقش گور را دارد

 

وگریه ام، نفس بوم کور را دارد

 

ولیک سنگر پرافتخار من اینجاست

 

هرات وکابل وبلخ مزار من اینجاست

 

به انتظار، سخن، با غروب میگویم

 

برای مقدم تو، شعر خوب میگویم

 

بیا که تا به سحر قصه را دراز کنیم

 

سحر به مسجد بی سقف خود نماز کنیم

 

بیاو بال بیفشان که شهپرت اینجاست

 

وآشیانه باز و کبوترت اینجاست

 

بیا که بر من وتو آسمان دورنگ شده

 

ومیزبان تو از مهمان به تنگ شده

 

چه گویم آنکه سفره بسته خواهد شد

 

حریم حرمت مهمان شکسته خواهد شد

 

کاظم کاظمی  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 12:28 ب.ظ

 

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ای که تهی ‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌
و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،
منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ،که نبود، از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه‌، تصویری از شکست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌

من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد


طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم که مسجد و محراب‌
و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام‌بستن و الله اکبرم آنجاست‌

شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌
کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌
مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌

شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌

تویی که کوچه غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بته مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌تان‌
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌تان‌

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌

دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ!، عزیزان‌! بحل کنید مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد 

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 01:39 ب.ظ

  


فکر کردی که از خیر نگاه تو بریدم

ای گمشده ی شعر و غزل های جدیدم
آخر که تویی مال من ای ماه دل انگیز
من بخت تو را مثل خودم خوب کشیدم
گفتی که چرا دست تو سرد است نوشتم
ای دختر پاییز من از فصل سپیدم
من برگ تو هم عابری و عشق قدمهات
من از سفر خش خش پاییز رسیدم
هی بوسه ندادی و ندادی و ندادی
تا طعم تو را در هوس شعر چشیدم



؟؟؟؟؟؟؟؟؟  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 01:31 ب.ظ


 اشک های بی گناه

آه ای اشکهای بی گناه من

چه معصو مانه خود را از عمق وجودم به خاطر دلتنگی من بیرون راندید !

کاش می دانستید عشقی که به خاطرش خود را جاری ساختید

هیچ عشق و عاطفه ای از معشوقش در دل نداشت  !

او زمانی دیگر معشوقی دیگر در دل خود داشته است  !

ومن تا به حال بازیچه ای بیش نبوده ام در دستان عروسک گردان  !

هم اکنون من در آتش درون خود می سوزم ولی فریادم را کسی نخواهد شنید

و شعله های وجودم  نیز از چشمان همه پنهان خواهد ماند

واژه هایم نیز در حجم خالی سکوت محو میشوند  !

حتی اگر خاکستر بر جای مانده از وجودم را بنگرید

خواهید دید

آتشی که وجودم را می گداخت پس از مرگم،در دل خاکستر بر جای مانده

از تنم،هنوز هم شعله ور است...!


سراینده گمنام  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 01:25 ب.ظ

 

همه از دوست فقط چشم و دهن می‌خواهند

   روزگاریست همه عرض بدن می‌خواهند
                عشق‌هارا همه بادور کمرمی‌سنجند
                  آنچه دیدند به مقیاس نظر می‌سنجند
                               خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
                                   عشق‌هایی که سر پیچ خیابان برسد

راحله یار  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 01:06 ب.ظ


هزار سال دگر عاشقانه خواهم زیست….


خدای عشق قرار و مدار خواهد کرد

غمِ گذشته ی ما را شمار خواهد کرد 

غمِ گذشته و امروز و شرمِ فردا را

به دوشِ «غیرتِ مردانه» بار خواهد کرد 

مرا و «قسمت شومِ» مرا به گفته ی تو!

دچار دغدغه ی بی شمار خواهد کرد

 من از قبرغه ی تو؟ این تخیلِ محض است

سماجتِ تو مرا استوار خواهد کرد 

من از بهشت به سود تو، ساده می گذرم

دلم هوای زمین و بهار خواهد کرد 

بگو به گوشِ خدایانِ ذهنِ ناجورت

که نفس (آدمیت) انفجار خواهد کرد

 بگو که قمری اشعار عاشقانه ی من

درختِ سیبِ تو را تار و مار خواهد کرد 

رباعی، چوتی خاکستریِ موی مرا

هماره حلقه ی دام شکار خواهد کرد

دوبیتی عینک افتاده روی میز مرا

به چشم دلشده ی من سوارخواهد کرد 

غزل مرا به دل رود خانه خواهد برد

غزل غزال غمم را مهار خواهد کرد 

هزار سال دگر عاشقانه خواهم زیست….

هزار سر به سرم افتخار خواهد کرد

 به روی زخم دلم نی جوانه خواهد زد

مرا به میکده شب زنده دار خواهد کرد

***

خدا کند که تو آدم شوی به باغِ بهشت!

وگرنه با تو خدا انتحار خواهد کرد!.


نمی دانم  چاپ

تاریخ : شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 06:50 ب.ظ


کاش دزدان عاشقی را از وجودم می ربودند

 

تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم

 

آن کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود

 

دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد

 

عشق را آلوده کرد !!!

 

او تمام هستیم را محو یک عشق معما گونه کرد

 

جرم من این بود تنها یک نگاه

 

با مجازاتی چنین سنگین سخت!

 

یک جدایی وآهی تلخ

 

این تناسب در کدامین جای دنیا بوده است .....؟؟

 

گر که تنها عاشقی جرم من است

 

دوست دارم که من

 

مجرمترین انسان این دنیا باشم ........!!!!!

 

 

 

فروغ فرخزاد  چاپ

تاریخ : شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 06:09 ب.ظ

         


" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

 

 

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت



ج- صفربیگی  چاپ

تاریخ : دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389 در ساعت 04:43 ب.ظ

 

 

خوابیده ای

زیبایی ات بیدار است

کنارت آتش روشن کرده

مواظب توست

از وبلاگ سهیلا  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1389 در ساعت 05:41 ب.ظ

 

چه می شد با دلم رو راست باشی

همانی که دلم می خواست باشی

همانی که دل چشم انتظارم

همیشه از خدا می خواست باشی

کسی که دل به عشق و مهربانی

برایش سفره می آراست باشی

به یادش می نشست تا صبحِ بیدار

به شوقش صبح بر می خاست باشی

چه می شد بعد عمری بیقراری

نصیبم بی کم و بی کاست باشی

غزل خوان دنیای خیالم

به باغی که پر از گلهاست باشی

از وبلاگ سهیلا  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1389 در ساعت 05:34 ب.ظ

 

رفتن او

با رفتن او حسرت دیدار به جا ماند

یک قلب ترک خورده تبدار به جا ماند

در قالب یخ بسته احساس درونم

یک درد دل ساده و بیمار به جا ماند

من با نفس آینه ها زیسته بودم

با رفتن او چشم گوهر بار به جا ماند

دستی که تکان خورد خداحافظی اش بود

تنها اثر رفتنش این بار به جا ماند

تا آمدم از کوچه صدایش کنم او رفت

دستان گره خورده به دیوار به جا ماند

با رفتن او، رفتن او تا ابدیت

یک قلب ترک خورده تبدار به جا ماند 

ترانه  چاپ

تاریخ : شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 در ساعت 04:48 ب.ظ

من از تو قول گرفتم که بی بهانه بمانی

در امتداد دلم سبز وعاشقانه  بمانی

تو قول دادی ازاول که هیچ وقت نمیری

وبی حضور من از زندگی سراغ نگیری

من آنچه شرط وفا بود با تو گفتم ازاول

به خاطر تو در اقلیم درد خفتم ازاول

چگونه خون تو از درد من به جوش نیامد ؟

هزار بار صدایت زدم- به گوش نیامد؟

چگونه بی تو فرو ریختم شکستم و دیدی؟

چگونه اینهمه از عشق گفتم و نشنیدی؟

خبر رسیده که گفتی صدای پای تو باشم

تو می روی و قرار است خونبهای تو باشم

خبر رسیده که وصیت به ختم قائله کردی

خبر رسیده که از بی قراریم گله کردی

تقاص سخت کدامین گناه کردن من بود؟

کدام دوست به جرمی نکرده دشمن من بود

چقدر فرصت سبز بهار بودو نخواندیم

چقدرابطه برقرار بودو نخواندیم

چقدر حوصله کردیم و باز فاصله افتاد

چقد فاصله در حل این معامله افتاد!!!!!!

   1       2       3       4       5    >>