.درد را از هرطرف خواندم، نوشتم، درد بود <

مجموعه جامع تمرینات یوگا مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388

 

 

هیچ وقت

آرزوهای بزرگی نداشته ام

شاید برای همین است که می ترسم بزرگ شوی

و از تمام بازی های کودکانه

تنها یادم تو را فراموش یادت بماند ،

می ترسم بزرگ شوی

و بشنوی زنی در خواب هایش هنوز

به نام کوچکت صدا می زند و

تعجب کنی

 

 

می ترسم

و هربار تولدت را تبریک می گویم

اشک هایم را از روی گونه های زنی پاک می کنم

که سال بعد

با نام مستعار تو را خواهد بوسید

 

 

تولدت مبارک

و این شمع را

آخرین نفس های زنی فوت خواهد کرد

که آرزوهای کوچکش را حتی

به گور برده است

 

 

تولدت مبارک

و شمعی که بر گوری خاموش می شود

برای تولد هیچ کس شگون نخواهد داشت 

 

  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388

 

 

وقتیکه حکم فاصله تحمیل می شود
قانون قطع رابطه تکمیل می شود

زندان تنگ کوچه و دیوار شیشه ای
آمفی تئاتر پنجره تعطیل می شود

هابیل شهر خاطره ها نیز ساعتی_
بعد از وقوع حادثه قابیل می شود

هر روز ِ نوٌ برابر یک سال ، دائما ً
با ضجه وٌ گلایه وٌ... تحویل می شود

تصویر تلخ واقعه: [رگ / تیغ / خودکشی]
با هر اشاره سوژه ی تمثیل می شود 

 حسین  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388

 

 

نوبر است این چشم ها حیف است خوابش می کنی

تا به کی قلب مرا هر شب خرابش می کنی؟

آنقدر سیب گناه از چشم هایت می کند

مطمئنا یک شبی آدم حسابش می کنی

کاش می شد کوچه ای باشم که شب ها در سکوت

با قدم هایت دچار اظطرابش می کنی

باشد از جنس خدایی پس خدایی کن بگو

کی دعایی را که کردم مستجابش می کنی؟

خانه ای می سازم از عشق تو در رویای محض

با وجود آنکه می دانم ...

                            خرابش می کنی! 

 

شاملو  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388

 

 

دست بردار ازین هیکل غم

که ز ویرانی خویش است آباد

دست بردار که تاریکم و سرد

چون فرو مرده چراغ از دم باد

 

                   دست بردار، ز تو در عجبم

                  به در بسته چه می کوبی سر

                  نیست، می دانی، در خانه کسی

                  سر فرو می کوبی باز به در

 

زنده، این گونه به غم

خفته ام در تابوت

حرف ها دارم در دل

می گزم لب به سکوت

 

                   دست بردار که گر خاموشم

                  با لبم هر نفسی فریاد است

                  به نظر هر شب و روزم سالی است

                  گر چه خود عمر به چشمم باد است

 

رانده اندم همه از درگه خویش

پای پر آبله، لب پر افسوس

می کشم پای بر این جادة پرت

می زنم گام بر این راه عبوس

 

                    پای پر آبله، دل پر اندوه

                   از رهی می گذرم سر در خویش

                   می خزد هیکل من از دنبال

                   می دود سایة من پیشاپیش

 

می روم با ره خود

سر فرو، چهره به هم

با کسم کاری نیست

دست بردار! چه سود آید بار

از چراغی که نه گرماش و نه نور؟

چه امید از دل تاریک کسی

که نهادندش سرزنده به گور؟

 

                   می روم یکه به راهی مطرود

                   که فرو رفته به آفاق سیاه

                   دست بردار ازین عابر مست

                  یک طرف شو منشین بر سر راه!

 

 حسین  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388

 

 

خداوندا خداوندا تو هم یکبار عاشق شو
و برگیر از لب میگون یاری بوسی اشک آلود

تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه بمان غمناک و رشک آلود

که از درد دل و راز درون من خبر گردی
تو همچون من به رسوایی میان ده سمر گردی

خداوندا تو هم یک نامه با خون جگر بنویس
به زیبایی که زلف او کمند آرزو گردد

وفاداری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد

و بعد او را در آغوش رقیبی مست و بی پروا
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت ما را

خداوندا تو هرگز نامه ی معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم؟

ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم؟

و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک و
شعرت ناله ات آهت زند آتش بر این افلاک

خداوندا به تو داده است در همه عمرت
کلید قلب خود را لولی شوخ فسون کاری؟

ولی فردا همان فردا کند تعویض قفلش را
و تو در پشت در درمانده غرق ناله و زاری؟

گهی انگشت حیرت در جهان از بی وفایی ها
گهی امواج لعنت بر زبان از بی وفایی ها

خداوندا تو یک شب تیشه ی مردانگی بردار و
از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را

و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم
تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را

از آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به او درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد  

 

  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388

 

 

یک نفر آمده دنیای مرا سبز کند

خواب و بیداری و رویای مرا سبز کند

پلک چشمان تر پنجره را بگشاید

سمت دیوار تماشای مرا سبز کند

بشکند قفل لب صبر قناری تو را

بال بشکسته توکای مرا سبز کند

سیب لبخند به لبهای تو آویزد و بعد

فصل نمناک غزلهای مرا سبز کند

و به لبهای کویر دل بی زمزمه ام

زمزم زمزمه آرای مرا سبز کند

عندلیبانه سخن ساز کند کلک مرا

طبع شیرین شکر خوای مرا سبز کند

و به یمن نفس سبز اهورایی عشق

ار ثری تا ثریای مرا سبز کند

کسی از نسل اقاقی کسی ازجنس بهار

یک نفر آمده دنیای مرا سبز کند

حسین  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388

 

 

پشت این پنجره یک همزاد است

که مرا می بیند

و به تنهایی من می نگرد

پشت این پنجره یک همزاد است

که غریبانه غزل هایم را

از پس پنجره ی تلخ سکوت

بارها می شنود

و به تنهایی من می گرید

غم سنگین دلم را با او 

همه شب می گویم

او چو یک سنگ صبور

قصه ی غصه ی من می شنود

من به این پنجره عادت دارم

آه... این پنجره یک آینه است

که به تنهایی من می گرید

و مرا روزنه ای سوی تو نیست

حسین  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388

 

 

تو را گم کرده ام امروز

حالا لحظه های من

گرفتار سکوت سرد و سنگین اند

و چشمانم که تا دیروز

به عشقت می درخشیدند

نمی دانی چه غمگین اند

چراغ روشن شب بود برایم چشم های تو

نمی دانم چه خواهد شد...

پر از دلشوره ام، بی تاب و دلگیرم

کجا ماندی که من بی تو

هزاران بار در هر لحظه می میرم.

 

 

حسین  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388

 

 

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست

روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

 

ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من

در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

 

تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست

نیزه بر باد نشسته است و سپر یادت نیست

 

یادم هست ... یادت نیست...

 

خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود

پس چرا گشته شبانه در به در یادت نسیت

 

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

 

یادم هست... یادت نیست...

 

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید

کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست

 

تو که خودسوزی هر شب پره را می فهمی

باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

 

تو به دل ریختگان چشم نداری بی دل

آن چنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

 

یادم هست... یادت نیست...

  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388

 

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بیرنگی دریا گفتند            

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

 

شایان فریور  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388

 

 خط خط کن

بعد از ین نام مــــرا در نظرت خط خط کن 

 مثل من هرچه بود دور و برت خط خط کن


 همچو یک جاده به پای سفرت خط خط کن


عـــــکـسکی ر ا که نگـــــاهان تـــــــرا بلعیده

مثل یک چیزکه بد خوردن سرت خط خط کن 

 چاقـــــوی عمــــــر تو شد نام بد و نامه من

پاره اش کن و به زخم جگرت خط خط کن


و دهان بسته ازین کوچه رویا بـــــــــگذر

به دو سه خاطره کور کرت خط خط کن 

 باز کن دفتر مخصوص دلت را دخــــــــــتر
برمن و عشق - دوتا درد سرت- خط خط کن

یاد و فــریاد مرا در تــــب و تنــــهایی خود 

هاشم کرونی  چاپ
تاریخ : سه شنبه 31 شهریور ماه سال 1388

 

  

ای کاش

ای کاش رنگ پیرهنت می شدم شبی

یا رد بوســه روی تنت می شدم شبی

تا کوچه سرخ باشد و دل عاشقی کند

فرشی به رنگ آمدنــت می شدم شبی

مست دو سینه سرخ که زیر لباس توست

ای کاش شکل پرزدنت می شــــــدم شبی

تا دست هیچ کس نرسد بازوی تو را

پخش هـــمیشه ی بدنت می شدم شبی

ای کاش سیب سرخ تو سهم دلــم شود

یعنی شریک زن شدنت می شدم شبی

دور تو حلـــقه می زنم ای عشق آتشین

ای کاش... کاش پیرهنت می شدم شبی 

 

 

سکینه رسولی  چاپ
تاریخ : سه شنبه 31 شهریور ماه سال 1388

 

زمزمه سبز انتظار

شعری شبیه زمزمه ی سبز انتظار

چـیـــزی شبــیه آمـــدن سبـز انتظار

پــرچـــین لحظـه هــای مـرا دور می زند

در تیک  وتاک عقربه ای سخت بی قرار

مــــولای آب و آیــــنه هــــا و تـــرانــه ها

سر می زدی به شعر من ای کاش گه گدار

شولایی از شکوفه ی سیب و بهار و نور

برتـــن به روی اسـپ ســپید زمان سوار،

از سمـــت مشرق غزل من عبور کن

دستی تکان بده تو بر این شعر بی قرار

هی جمعه های بی سروته را شمرده ام

تک تک شمرده ام عدد دو و سه و چار

شاید که پشت ثانیه هایم  تو باشی و...

پاییز شعر با قدمــت می شود بـــهار

با یاد و عطر و بوی حضور صمیمی ات

گلهــــای یاس و خاطـره در شعر من بکار

در دفـــــــترم به خـط  درشــــتی نوشـــــتـــه ام :

باران ســـبز خاطــــره  بر شعر من ببار.

 

سهراب سیرت  چاپ
تاریخ : یکشنبه 22 شهریور ماه سال 1388

زنده گی... 

زندگی را بعد از این بی یار، عادت می کنی

بعد از این با سقف، با دیوار عادت می کنی

«دست تنهایی» به دستت، «بیک غم» در شانه ات

مــــی روی، با کــــوچه و بازار عـــادت مـی کنی

عینکت را دود می گیرد، نگاهت  را غبار

با غبار و تیره گی این بار عادت مـی کنی

میروی، رفتار مردم خســـــته می ســـــــازد  ترا

رفته رفته با همـــین رفتار عــــــادت مــــی کنی

چار سو «الله اکبر» هشت سو شر و فساد

گاه با این، گاه با آن کار عادت می کنی

می روی در امتــــــداد ســــایه هــای کوچه ها

خار می گـــــردی و با دیـــوار عادت می کنی

…انتحاری … چند کشته،…چند زخمی،…اختطاف

روز هایی  با چنین  اخـــــــبار عادت مــــــی کـــــنی

استاد خالده فروغ  چاپ
تاریخ : یکشنبه 28 تیر ماه سال 1388

 

 

 

همین اقلیم عشق اندود هم دیگر نمی خواند
و تقویمی که از من بود هم دیگر نمی خواند

همان رویا که از دوری روحم اشک می افروخت
مرا با واژه ء پدرود هم دیگر نمی خواند

از آزادی از اٌن جنگل سرشت سبز آوازه
قناری قفس اٌلود هم دیگر نمی خواند

سرود دستهایم را که با اسطوره می پیوست
گل پرپر صدای رود هم دیگر نمی خواند

 

این زیبا از انیسه موسویان  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 25 تیر ماه سال 1388

تو مانند پری های خیالی

کنار چشمه های نقره ای رنگ

و یا مثل سرودی عاشقانه

که می خوانند با آواز دلتنگ

 

تو مثل  قصه های کودکانه

زلال و ساده اما سخت شیرین

شبیه لای لای وقت خوابی

زمانی شاد  گاهی تلخ و غمگین

 

تو را حس کرده ام در عطر شب بو

تو را خواندم شبی در چشم مهتاب

تو آن رویای شیرینی که هر شب

به نرمی می وزد بر مخمل خواب

 

بخوان از گیسوان زرد خورشید

بگو از اسب جادوی پریزاد

بیا تا آخر این قصه باشد

شبیه قصه های کودکی شاد

دو رباعی زیبا از جلیل صفربییگی  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 25 تیر ماه سال 1388

از عطر تنت چنار احساس گرفت

در دست هزار شاخه ی یاس گرفت

                                  بیدی که تو در سایه ی آن خوابیدی

                                 ناگاه شکوفه داد و گیلاس گرفت

 

 

گیسوی تو روی شانه تا می لرزد

در عرش دل و دست خدا می لرزد

                                       در تو چه شرابی است که با دیدن تو

                                       زانوی  تمام  تاک ها   می لرزد

***

غزل شکیبا  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388

دوباره     شعر  می گویم  و   می دانم   نمی دانی

و   شاید  هم   زبانم  لال   شعرم   را  نمی خوانی

دوباره   شعر  می گویم   پس  از یک  بغض  درد آلو د

پس از  یک عصر  یخبندان  خودت که خوب می دانی

  

هوا      بارانی   و   مرموز   و    لب هایم  ترک  خورده

دو چشمم  خسته و  خشکند چرا هرگز  نمی باری؟

صدای      پای    یک  عابر  و  کوچه  خلوت  است  اما

تو   را  هرگز  نمی بینم   و  شاید  هم    نمی آیی...

صدایم       کن......   از      اینجا      سخت      بیزارم

  چر ا  سوهان  عشقت  را  به  روح  من  نمی سایی ؟

خدایم     ر ا  قسم   دادم  به   چشم   ابری ام   شاید

به     خوابت  آیم   آن لحظه  که  تو آشفته می خوابی

در  این    تنهایی ام   بی  تو  برایت   اشک   می ریزم

و    تو   چشم  مرا هرگز   به  یاد   خود    نمی آری..

غزل  می گویم اما  حیف  که می ماند  در  این   دفتر

غم  رسوایی  از  عشقی   که   می دانم   نمی دانی

غزل هایی  که  رازم   را  همیشه   فاش   می سازند

غزل هایی  که  می گویم  و  تو  هر گز   نمی خوانی

 

باز هم غزل شکیبا  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388

امروز در نگاه تو معنا نمی شود  ٬ تو خاطرات گمشده ی سال های دور

تو راز سال های فراموشی منی......

جایی که هیچ حرف و حدیثی نمانده است ! !

قفل سکوت می شکند با نگاه تو ! !  تو چاره ای و مرهم خاموشی منی !

در پای کاج های رهای بدون بار ٬ در راه می نشینم و من یاد می کنم

 از روز های رفته و از سال های دور !

فریاد های خسته که بر باد می کنم !

باید بیابمت ........  ! !

امروز در نگاه تو معنا نمی شود ٬ تو راز سال های فراموشی منی  !

 

غزل شکیبا  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388

تو  پس از مرگ من که  می آیی                 بر  سر  خاک سرد  و  بی روحم

جسم  من  لاشه ایست اما باز                  زنده   آنجا  نشسته  ا ین  روحم

قلب پوسیده ام  کبود  و  سیاه                  دست هایم پر از گل و خاک است

کاش   باور   کنی   نگاهم    را                  که  هنوز  از  دریچه ای پاک است

تو   می آیی   و  نیست  آوایی                  که  حزین   قصه ی   غمش  گوید

تو   می آیی و خسته  خوابیده                   کاش   باز   از   غریبی اش  گوید

تو   می آیی ولی  کسی  تنها                  زیر      لب     ناشیا نه   می گرید

مثل مرغی  اسیر در  دام است                  به     غم     آ شیانه    می گر ید

کاش  می مردم  و   نمی دیدم                   کاش  او  لحظه  ای   بخندد   باز

حرفهایی  که  زیر   لب   گویی                   نیست   اما   ز  سوی   من   آواز

تو پس از مرگ من که می آیی                  من همان جا  کنار   خود   هستم

مردم  اما   دخیل   عشقم   را                  به     نگاه      غریبه  ا ت   بستم

مرضیه فرمانی  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388

باران به شیشه می زند آرام / تر بخواب

دست مرا بگیر و رها شو از این عذاب

با این سکوت راه به جایی نمی بریم

حرفی بزن برام از این حس بی جواب

تو با کدام پنجره هم صحبتی هنوز!؟

من را گرفته وسوسه ی تلخ اضطراب

از ضبط صوت روشن تو پخش می شود

موسیقی ملایم باران و آفتاب

از هفت رنگ سفره ی رنگین کمانی ات

ماهی کوچک غزلت را بگیر از آب

[][][]

سیگار نیمه روشن و نور کم اتاق

خاکستری عکس تو در چارچوب قاب

یک مشت کاغذ و غزل نیمه کاره و

دنیای کوچک من و این عشق بی حساب

که گُر گرفتم از تو و تب دارم از خودم

این کار هر شبم شده خیس ست رختخواب

فهیمه حسینی  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388

ابری نشسته توی گلو گریه می کند

زیبای خفته زیر پتو گریه می کند

از گوشه های دنج توالت گرفته تا

جای هزار کرم کدو گریه می کند

مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلن

این ها سرش نمی شود او، گریه می کند

از فکرهای منفجر توی جمجمه

این استخوان حامل مو گریه می کند

چیزی نگو نگو نه نگو واقعاً نگو

وقتی هزار راز مگو گریه می کند.

باز هم ناصر حامدی  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388

من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست

بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را

بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست

یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را

حالا که دری هست  مرا بال و پری نیست

حـالا کـه مـقـــدر شــده   آرام بگـیـــــرم

سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست

بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد

وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست

تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر

در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست

ناصر حامدی  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388

ابــر وقتـی از غـــم چشــم تو غـافل می شود

جـــای باران میــوه اش زهـر هـلاهل می شود

سر بچــــرخان،از تنـت بیرون بیا،لخـتی برقص

در هــوای چیــــدنت دستان من دل می شود

سر بچـــرخان ،از هوا سـرشار شو،قدری بخند

دیــن من با خنــده ی گرم تو کــامـــل می شود

هـر طرف رو می کنم ، محرابی از ابروی توست

رو بگــردانــی ، نمــــاز خلـق  بـاطـل می شـود

می تـوانی تـب کنی بغـض زمیــــن را بشـکنی

بی نگــــاهــت، آب اقیـــانوس ها  گل می شود

چشـم هایم را بگیر و چشــــــم هایت را مگیر

ای که بی چشم تو کار عشق مشکل می شود

پرواز در هوای خیال  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388

 

پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست

من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بیا

با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

گفتی که پر بکش  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388

گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من

باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من

هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من

این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتـاده است باز به لکنـت ،  زبان من

آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای

دیگر رسیـده کارد  ، بر این استـخوان من

نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی ست ـ غم  ِداستان من

یک شب بیا و ضامن  ِ من باش  نازنین !

وقتی دخیـل  ، بستـه به تو آهوان ِ من

دل بــرکن و به شهـرِ دل  ِ من بیا عزیز!

زخـم زبان مردم  ِ چشـمت  ، به جان ِ من

باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم

آخر رسیـده است به پایـان  ، زمان من

نمی دانم شاعرش کیست؟ اما چه زیبا سروده است.  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

زبیر هجران  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388

 

آقای زبیر واقعاْ با این شعرش قیامت کرده! 

 

 

مرا بر هم زدی با  صور اسرافیل چشمانت

قیامت هاست در هر واژه ی  انجیل چشمانت

 

پیمبر های احساسم  سراپا  محو گردیدند

میان خلوتم رقصید تا جبریل چشمانت

 

لب فرعونی ام از تشنه گی دم بر نمیدارد

 کمی بگذار تا نوشد ز موج نیل چشمانت

 

فلسطین خیالات مرا پر پر نمود آخر

ترورست جنون انگیز  اسراییل چشمانت

 

دلم کم کم زیارتخانه ی شوق نگاه ات گشت

بیا بگذار تا از بر کنم انجیل چشمانت

شهیر داریوش  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388

 

از همــان روز که آدم به نفـــــس عادت کرد

حـــــجم آواز قـــناری به قفـــــس عادت کرد

جــــــبرئیل آمـــــد و لیکن همه ی اهـل حرم

گوش شان صرف به آواز جـرس عادت کرد

لغزش دســـــــت زلیخا نفــــــسی بود، ولــی

گوشه ی دامن یوسف به هــــوس عادت کرد

بگذریم از سر این قصه که عشق آمـد و بعد

سیب در ختم حکایت به مگــــس عادت کرد

یا تـنوری که در آن زمزمه ی منصور است

آخر کـــــار به افسانه ی خـــــس عادت کرد

شـــــــاید آن روز که آدم ز نفــــس می افتاد

به خود و هســتی و دنیا و قفــس عادت کرد

شهیر داریوش  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388

شاید شبیه آیینه تنها گذاری ام

یا در سکوت پنجره یی جا گذاری ام

 

شاید شبیه آنکه ترا آفریده است

مثل همیشه در تب فردا گذاری ام

 

شاید در آستانه ی پاییز شانه ها

با کوله بار خستگیم وا گذاری ام

 

می ترسم از نجابت چشمان تو که باز

با آن نگاه خسته به دنیا گذاری ام

 

یا تا به عصر آمدنت با ترانه ها

مثل پرنده یی به تماشا گذاری ام

 

 

   1      2      3    >>

Bahar-20

Bahar-20