دیرست، گالیا!
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!
دیرست، گالیا! به ره افتاد کاروان.
عشق من و تو؟ ... آه
این هم حکایتی است.
اما، درین زمانه که درمانده هرکسی
از بهر نان شب،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست،
شاد و شکفته، در شب جشن تولدت،
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،
امشب هزار دختر همسال تو، ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت، روی خاک.
زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو
بر پرده های ساز،
اما، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا.
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.
در تاروپود هر خط و خالش: هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.
عاشقانهترین فیلمهای ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید |
ترسناکترین فیلمهای ۲۰۰۹
جدیدترین فیلمهای سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
نخستین زن شاعر فارسی زبان
تذکره ها شرح حال و نمونه های شعر او را بعنوان نخستین زن شاعر فارسی گوی آورده و مقام بلند او را در طلوع شعر فارسی ستوده اند. "محمد عوفی" در لباب الالباب، از او چنین تجلیل میکند: «دختر کعب اگر چه زن بود اما به فضل بر مردان جهان بخندیدی. فارس هر دو میدان و والی هر دو بیان، بر نظم تازی قادر و در شعر فارسی به غایت ماهر بود.»
عطار نیشابوری، نخستین بار شرح احوال او را در 428 بیت شعر در "الهی نامه" خود آورده و تذکرده های بعدی همگی با کم و بیش تفاوتهایی و به صورت نظم و نثر به نقل زندگی و اشعار وی پرداخته اند. گرچه داستان عطار از اغراق و مبالغه گوییهای عارفانه تهی نیست اما تا حدودی مبین زندگی اوست.
به نوشته عطار، پس از کعب، پسرش حارث که به جای پدر امیر بلخ شده بود، سرپرستی رابعه را بر عهده گرفت و او در نزد حارث زندگی میکرد. رابعه دلباخته یکی از غلامان زیبا روی برادرش به نام "بکتاش" شد، اما عشق خود را پنهان داشت و رنجور گردید. پیرزن دنیا دیده ای دلیل رنجوری او را پرسید، وی ابتدا خودداری کرد و بالاخره راز خود را برایش آشکار نمود و توسط او اشعار عاشقانه ای برای بکتاش میفرستاد.
بکتاش نیز به عشق رابعه مبتلا شد. یک ماه بعد در جنگی که برای برادرش روی داد بکتاش زخمی شد و نزدیک بود اسیر شود که ناگاه زن روبسته ای خود را به صف دشمن زد و تنی چند از آنان را کشت و بکتاش را نجات داد و لشکر حارث پیروز شد.
زمانی نیز رودکی شاعر در حال عبور رابعه را دید. اشعارش را بر او خواند و رابعه نیز اشعار خود را برایش خواند. در جشن باشکوهی که "امیرنصر سامانی" در بخارا ترتیب داده بود، رودکی اشعار رابعه را خواند. امیرنصر پرسید که شعر از کیست و رودکی پاسخ داد که از دختر کعب است که دلباخته غلامی گردیده است و به سرودن شعر روی آورده و اشعارش را برای او میفرستد. حارث که در جشن حضور داشت به راز خواهرش پی برد و به اشعار او دست یافت. از این رو بکتاش را به چاهی و خواهر را نیز در گرمابه ای افکندند و رگ دست او را بریدند و در گرمابه را با سنگ و خشت و آهک بستند. رابعه با خون خود بر دیوارهای گرمابه اشعار خود را مینوشت تا اینکه ضعف بر او غلبه کرد و درگذشت.
تذکره نویسان پیرامون عشق رابعه به بکتاش اختلاف نظر دارند: "جامی" در نفحات الانس از قول "ابوسعید ابوالخیر" عشق رابعه را عشق مجازی نمیداند و داستان بکتاش را بهانه ای برای طرح عشق حقیقی دانسته است. "هدایت" نیز در روضةالصفا، رابعه را "صاحب عشق حقیقی و مجازی" میداند و داستان دلباختگی او را در "گلستان ارم" به نظم درآورده است. بسیاری از تذکره ها نیز عشق او را، صرفاً عشق مجازی دانسته اند.
از اشعار اوست:
ز بـس گـل کـه در بـاغ مـأوی گــرفــت *** چــمــن رنــگ ارتــنــگ مــــانــــی گــرفــت
صـبا نـــافــه مــشـک تـبـت نـداشــت *** جـهـان بــوی مـشــک از چــه مـعـنـی گرفت
مگر چشم مجنون به ابــر انــدر است*** کـه گـل رنـگ رخـسـار لـیـلــــی گـــــرفــت
بـه مـی مــانـد انـدر عـقـیـق قـــــــدح *** سـرشـکـی کـه در لالـه مــأوی گــــــــرفـت
"رابعه قزداری" نخستین زن شاعر فارسی گوی، مشهور به مگس رویین و ملقب به "زین العرب"، دختر کعب، امیر بلخ و از اهالی قزدار (قصدار، خضدار، شهری قدیمی واقع میان سیستان، مکران و بست) و معاصر "رودکی" بود.
بعد مرگم جنازه ی من را در (( پیاده نرو )) بیندازید
ساعتی در شراب غسل دهید بعد در آبجو بیندازید
تا نگویند مرد ناکامی مرد درحسرت همآغوشی
زیر و رویم به جای خاک و لحد چادر و مانتو بیندازید
مرگ من یک سوال پیچیده ست؛ آخرش سر به مهر می میرم
پس به جای کفن جنازه ی من را توی پالتو بیندازید
می خندی و تمام لبت قند می شود
یعنی که عشق صاحب فرزند می شود
جایی که سبز چشم تو بر آسمان وزید
زیباترین بهار خداوند می شود
گل می کند طراوت البرز در دلم
وقتی تنت سپید دماوند می شود
این شعر تازه شیربهای لب تو بود
حالا لبت عروس دو لبخند می شود
فصل بهار ، ماه عسل زیر نور ماه
یک شب اقامت دو نفر چند می شود ؟
به خدا حافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند، نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها
عاقبت با قلم شرم نوشتند ،نشد .
دانم هنوز در دل ودر دیده جـــــــای تست
در گوشم آن طنین خوش آشــــنای تست
هر سو که پا نهی دل افسرده ام به پیش
آن جــا فضای دلکشی مهر و وفــــا تست
صد بوســـــتان ترانه ی شـــادم نمی کند
بس دلرباست آن چه نهـان در نوای تست
زیبا و عاشـــــــقانه ترین است و ماند گار
در غربتم آنچه ســــــــخن از صفای تست
در آســــمان تیره ی شـــــــــعر و ترانه ام
شب ها فــــروغ روشن گلواژه های تست
گل همان کابل همان اما تو اینجا نیستی
پس چرا دیوانه میگفتی که رویا نیستی
باز هم موسیچه های کوچه عاشق میشوند
تو مگر با من دگر در باغ بالا نیستی
تا کجا بالک زنم دنبال تو ای موج عطر
آه میدانم که غیر از یک تمنا نیستی
نی ...تمنا نیستی هستی تمام هستیم
هستی من! مستی من! نیستم تا نیستی
دوستان گرامی ! اگرچه این پارچه خیلی جنبه هیروتیکی دارد ، اما برای اینکه سراینده اش خیلی آدم عاطفی بوده مرا خوشم آمد و اگر گستاخی هم می شود خدمت تان تقدیمش کردم امیدوارم ناراحت نشوید.
بوسه مگر چیست فشار دو لب
آنکه گناه نیست چه روز و چه شب
بوسه یعنی ُ وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی عشق در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب ُ لذت از دیوانگی
بوسه یعنی حس خوب طعم عشق
طعم شیرینی به رنگ سادگی
بوسه یعنی ُ آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه بر می دارد این شرم از میان
بوسه یعنی شادی و شور و نشاط
بوسه یعنی عشق خالی از گناه
بوسه یعنی قلب تو از آن من
بوسه یعنی تو همیشه مال من
دگر بر شام غمگینم نمی آیی به مهمانی
دگر بر صفحه رویم نمی خوانی پشیمانی
تو از افلاک می آیی و من در قعر دنیایم
هزاران بار می گویم به دور از حدس و امکانی
من از رگبار می آیم من از برف و زمستان ها
تو اما آبی و گرمی شبیه یک تب آنی
به احساسم گره خورده حضورت چون غمی شفاف
غمی در عمق خواهش ها ، به پشت خنده ، زندانی
تو را من دوست می دارم ، تو را با عمق احساسم
بیا بر شام غمگینم هر از گاهی به مهمانی
تتتتتتتتتتتتتتتتت
« ای کاش با تو هیچ مقابل نمیشدم »
ای بی وفا برو که شبستان خاطرم
دیگر نه جای جلوۀ ذوق وصال توست
زآندم که پی به راز نهان تو برده ام
کابوس خواب راحتم هر شب خیال توست
ای کاش با تو هیچ مقابل نمیشدم!
میخواستم ز پرتو پندار تابناک
نور چراغ خلوت اندیشه ام شوی
میخواستم چو مرغ سبکبال آرزو
تا آخرین دیار خدا همرهم روی
اکنون بخویش گریم و بر آرزوی خویش
در آسمان روشن اشعار دلکشم
دیگر نتابد اختر چشمان مست تو
گردیده چهره ات به غبار گنه نهان
خاموش گشته شمع محبت بدست تو
دیگر تو آن ستارۀ رخشنده نیستی
ای بی وفا که شهرت هنگامه خیز تو
مرهون شور عشق من و نالۀ من است
گر بر سر وفای تو شد نام و ننگ من
پاداش آن بدست تو پیمان شکستن است؟
نی نی تو قدر عشق ندانسته ای هنوز
بگذاشتم ترا به هوس های شوم تو
پنداشتم چنان که نه ئی آشنای من
شبها برو به خلوت دیوان پارسا (!)
بر هر لبی که خواست لبت بوسه ها شکن
دیگر تو آن فرشتۀ پارینه نیستی
زین بعد بر مزار تمنا کنم فغان
آینده را به ماتم بگذشته بسپرم
دامان دل به اشک غمت شستشو دهم
وز سینه داغ مهر ترا پاک بسترم
دیگر نه اعتماد به هر بی وفا کنم.
حجلهء سبز
شبی به راز د و چشمت ، گواه خواهم برد
به آشیان نگاهت ، پنا ه خواهم برد
به راز دیده پنها ن مهر با ن تو هم
هزار دیده به پلک نگاه خواهم برد
به آستان تو با چشم دیده گستر خویش
هزار نامه به سطر سیا ه خواهم برد
دو طاقِ ِ حجله ِ سبز ِ نگاه گرم ترا
به خانه خانه خورشید و ماه خواهم برد
شبی برای تو تا بام داد خواهم خواند
چنان ترانه : که شرم از پگاه خواهم برد
زسوز دل به خدا گونه گونه خواهم گفت
همان غز ل که به قلب تو راه خواهم برد
دل من درگذر کوچهء شعر
راز چشمان ترا می جوید
باز از پنجرهء شعر بهار
گل دستان ترا می جوید
* * *
منتظر تا که تو لبخند زنی
تا بـهـار همهمه آغـاز کند
تن من روح ترا می جویـد
تا درین همهمه پرواز کند
* * *
دل من در افق چهره یی صبح
روی رنگین ترا می بیند
شاد و خندان چو بر آید خورشید
گل لبخند براهت چینـد
* * *
بازآ تا من و تو گردانیم
شور آزادی بیجان شده را
باز آ تا که بیابد انسان
روح سرگشته و نالان شده را
این هم وضعیت کسی که بر یک دست گهواره و به دست دیگر جهان را می جنبانند.

/blogphoto>دنیا رو بد ساخته اند...
کسی را دوست داری تو را دوست نمی دارد...
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری...
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد...
به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسید
و این رنج است
خخخ رادمردان سرزمین آفتاب للل
آرش کمانگیر
بببببببببببببببببببببببببببببببببببب
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتذذ
ددددددددددددددددددددددددددددددددددددد
کاوه آهنگر

یییییییییییییییییییییییییییییییییی
ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئ
جهان پهلوان رستم تهمتن

یییییییییییییییییییییییییییییییییییببب
غغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
اسفند یار رویین تن
ییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
للللللللللللللللللللللللللللللللللللللل
بابک خرمدین







